تقریباً همه انسان‌ها می‌توانند حرف بزنند، اما ارتباط مؤثر مهارتی آموختنی است؛ مهارتی که اگر در کودکی شکل نگیرد، در بزرگسالی به سوءتفاهم، رنجش و تعارض ختم می‌شود. ارتباط مؤثر یعنی واکنشی که به درک متقابل و حل مسئله کمک کند، نه به کدورت و دشمنی.

احساسات، مجموعه‌ای از دریافت‌های بدن در موقعیت‌های مختلف هستند و نقش مستقیمی در تصمیم‌ها و رفتارهای ما دارند. همه احساسات از چهار هیجان پایه ساخته می‌شوند: خشم، ترس، غم و شادی. احساساتی مثل حسادت، ترکیبی از خشم و ترس‌اند و حسرت، آمیزه‌ای از غم و شادی است.

کودک با همین احساسات متولد می‌شود. نوزاد، ترس را با جیغ، غم را با اشک، شادی را با خنده و خشم را با چهره برافروخته نشان می‌دهد. مشکل از جایی شروع می‌شود که این بیان طبیعی، به‌تدریج سرکوب می‌شود؛ نه به‌خاطر کودک، بلکه به‌خاطر ناآگاهی ما والدین در مواجهه با احساسات او.

کودک زمانی رفتار درستی دارد که احساس درستی تجربه کند. انکار احساسات کودک، او را سردرگم و خشمگین می‌کند و عزت‌نفسش را فرسوده می‌سازد. هدف از آگاهی‌بخشی در این مسیر، ایجاد احساس گناه نیست؛ هدف یادگیری و تغییر است. انسان تا آخر عمر قابلیت تغییر دارد و هیچ‌وقت برای جبران دیر نیست.

همه احساسات ارزشمندند؛ حتی آن‌هایی که دوستشان نداریم

از خشم تا شادی، چه چیزی را باید به کودک بیاموزیم؟

احساسات به دو دسته خوشایند و ناخوشایند تقسیم می‌شوند، اما این تقسیم‌بندی به‌معنای خوب یا بد بودن آن‌ها نیست. شادی، عشق، آرامش و امید خوشایندند و ترس، غم، خشم یا ناامیدی ناخوشایند؛ اما همه آن‌ها ضروری‌اند.

خشم به ما قدرت دفاع از حقوقمان را می‌دهد.
ترس ما را به سمت امنیت سوق می‌دهد.
غم، بستر همدلی و ارتباط عمیق با دیگران است.
و شادی، زمانی تجربه می‌شود که نیازهای قبلی دیده و تأمین شده باشند.

ذهن انسان در نهایت به دنبال یک چیز است: تجربه لذت و رضایت. اما بدون امنیت، قدرت و ارتباط، شادی پایدار شکل نمی‌گیرد.

سبک فرزندپروری نقش تعیین‌کننده‌ای در رابطه کودک با احساساتش دارد. والدین مستبد، کودکانی ترسو و بی‌اعتمادبه‌نفس می‌سازند. والدین سهل‌گیر، کودکانی بی‌مسئولیت. و والدین آموزش‌دیده و متعادل، کودکانی شاد، خلاق، مسئولیت‌پذیر و با عزت‌نفس.

کودک و والد باید بیاموزند که احساسات، چه خوشایند و چه ناخوشایند، قابل بیان‌اند. بهترین زمان آموزش این مهارت، دوران کودکی، به‌ویژه از تولد تا شش‌سالگی است؛ زمانی که مغز و روان کودک بیشترین انعطاف‌پذیری را دارند.

همه احساسات در جای خود ارزشمندند. مسئله این نیست که کودک چه احساسی دارد، مسئله این است که با آن احساس چه می‌کند.

آموزش بیان احساسات؛ از کودکی تا نوجوانی

چطور احساسات را بشنویم، تأیید کنیم و هدایت کنیم؟

برای آشنا کردن کودک با احساساتش، قبل از هر چیز باید به او کمک کنیم احساسش را پیدا و نام‌گذاری کند. جملاتی مثل:
«از اینکه منتظر موندی ناراحت شدی»
«از اینکه بابا تو رو نبرد، غمگینی»
«وقتی تنها می‌مونی می‌ترسی»

به کودک پیام مهمی می‌دهند: احساست دیده می‌شود.

تأیید احساس، به‌معنای تأیید رفتار نیست. کودک حق دارد عصبانی باشد، اما حق ندارد با خشمش آسیب بزند. والد باید با وضوح بگوید که عصبانیت، روش مناسبی برای ابراز خشم نیست.

الگوی رفتاری والدین، اثرگذارتر از هر آموزش مستقیمی است. وقتی والد خشمگین است و دلیلش را بیان می‌کند و بعد از آرام شدن توضیح می‌دهد چه اتفاقی افتاده، کودک یاد می‌گیرد احساس، قابل مدیریت است.

گاهی احساسات جابه‌جا می‌شوند؛ خشم به خشونت، غم به بدخلقی یا ترس به خجالت تبدیل می‌شود. در این مواقع، رفتار کودک پیام یک احساس نادیده‌گرفته‌شده است، نه صرفاً «لجبازی» یا «بی‌ادبی».

کودک غمگین به رفتار ملایم، تماس بدنی امن، نگاه مهربان و پذیرش واقعی نیاز دارد. کودک با اعتمادبه‌نفس پایین، بیش از هر چیز به عشق بدون شرط و پیام‌های مثبت نیازمند است؛ پیام‌هایی که توانمندی او را برجسته می‌کنند، نه نقص‌هایش را.

در شش سال اول زندگی، کودک به چند چیز حیاتی نیاز دارد: تصویر مثبت از خود، استقلال متناسب با سن، تجربه مسئولیت، پرورش استعداد و مهم‌تر از همه، احساس دوست‌داشتنی بودن بدون شرط.

ارتباط ناسالم زمانی شکل می‌گیرد که احساسات به‌جای بیان شدن، در رفتارهای غیرمستقیم بروز می‌کنند: اخم، بی‌اعتنایی، سکوت، پرخاش یا کناره‌گیری. آموزش بیان شفاف احساسات، از کودک انسانی می‌سازد که در نوجوانی و بزرگسالی، به‌جای جنگیدن، گفت‌وگو می‌کند.